یادداشت 1شیخ احمد تربتی ملقب به سلطان العلمای خراسانی، مدیر روزنامة روحالقدس( دکتر محمد حسن ابریشمی
شيخ احمد تربتي، و چگونگي آمدن وي به تهران – براساس مستندات و آنچه از عمة او (شادروان حاجيه بانو زبيدة تربتي، متوفي 17 تير 1366) شنيدهام[1] – نـقـل ميكنم.
شيخ احمد تربتي، ملقب به سلطانالعلماءخراساني، فرزند حاج شيخ محمدحسين تربتي (داراي درجة اجتهاد از آخوند ملاكاظم و ديگر علماي وقت)، متولد 1292 قمري / 1254 شمسي در تربت حيدريه، از نخستين روزنامهنگاران ايراني و اولين شهداي راه آزادي و مشروطه، كه در منابع تاريخي دورة استبداد محمدعلي شاه، و بعد از آن، شرحي بسيار مختصر، دربارة اين جوان پرشور و شجاع مندرج است. اول بار پسر عموي شيخ احمد، يعني شادروان محمدباقر فياض تربتي (پسر حاج شيخ مهدي تربتي، نوة حاج شيخ يوسفعلي) در روزنامه كيهان (شماره 8719 ، شنبه 14 مرداد 1351، صفحه 13)، به استناد قول شيخ عبدالجواد (عموي كوچك شيخ احمد و محمدباقر فياض) كه در واقعه دستگيري و زنداني شدن همراه شيخ احمد بوده و از چگونگي شهادت وي آگاه شده نقل كرده كه در مجلة خوانيها (شماره 93، سال بيست و هفتم) عيناً آمده است. آقاي محمد گلبن مجموعة شمارگان روزنامة روحالقدس به مديريت شيخ احمد (مشتمل بر 28 شماره، از تاريخ 25 جمادي الثاني 1325 تا جمادي الثاني 1326، به صورت كتابي در قطع رحلي (تهران، انتشارات چشمه، 1363)، با مطالبي پژوهشي دربارة شيخ احمدتربتي (روحالقدس)، به همراه نوشتة فياض تربتي را با عنوان روزنامة روحالقدس منتشر كرده است.
شادروان شيخ احمد، دوران كودكي و جواني را در تربت سپري كرده، تحصيلات علوم دينــي،ادبيات فارسي و عربي را نزد پدر و ديگر علماي و اساتيد مدرسة حاج شيخ يوسفعلي تربتي، پدربزرگ خود، آموخته است. وي جواني قوي بنيه، با طبعي سركش، سري پرشور، با بيان و قلمي شيوا، اما بسيار تند و گزنده،مخالف استبداد بود، و هموارة عزم آمدن به تهران را داشت و نزد پدر بهانهگيري قصد خود ميكرد. پدر كه خيالات انقلابي او را ميدانست، به منظور انصراف ازپيوستن وي به انقلابيون در تهران، دختر برادرخويش (مرحوم حاج شيخ مهدي تربتي) را به ازدواج وي درآورد، با وجود اين شيخ احمد همچنان در انديشه و عزم آمدن به تهران راسخ ماند؛ تا سرانجام روزي در گرمابة حاج شيخ يوسفعلي مشاجرهاي بين وي و پسران مشهد علي ترك (تاجر مقيم تربت) در ميگيرد، و پسر مشهد علي به شدت زخمي ميشود، و بلوايي بزرگ بين مهاجران ترك و تربتيها در ميگيرد، كه با حضور پدر و پدربزرگش و ديگر علماي و زعماي شهر، مشاجره پايان مي يابد. همين مناقشه موجب شد كه شيخ احمد، در 29 سالگي تربت را ترك كند و به تهران بيايد. در تهران، در مدرسة صدر (جلو مسجد شاه قديم، امام كنوني) به عنوان طلبه حجرة محقري ميگيرد، و در جرايد وقت، از جمله در روزنامة فوايد عامه (شمارة 5 تا 7) به عنوان مدير آن، با نام سلطانالعلماءخراساني، مطالبي مينويسد و به محافل آزاديخواهان راه مييابد. سپس به تاسيس روزنامة روح القدس، اقدام كرده و نخستين شمارة آن را در روز دوشنبه 25 جماديالثاني 1325 منتشر ميكند. نوشتههاي بسيار تند وي در جرايد و روزنامة روحالقدس خيلي زود موجب شهرت وي در بين آزاديخواهان، و تحريك مستبدين عليه وي ميشود، و به نام «روحالقدس» نيز شهرت پيدا ميكند كه در منابع با همين نام نيز از وي ياد شده است، مثلاً در تاريخ مشروطة ايران (ص 482) آمده است: «روحالقدس يك گفتار بيباكانهاي نوشت كه روي سخن با محمدعلي ميرزا ]شاه قاجار، حكومت 1324 – 1326 قمري[ بود».
شيخ احمد در نخستين شمارة (صفحة 1، ستون1) نوشته است: «بسمالله الرحمن الرحيم، حمد نامعدود و ثناي نامحدود مالك الملوكي را سزاست كه به قدرت كامله ما ايرانيان را از زير بار ظلم مستبدين نجات بخشيد و خلعت آزادي و مشروطيت را بر اندام ما پوشانيد، فذالك فضلالله يؤتيه من يشاء...» و ميگويد: «امروزه كه اين ملت نجيب ايران يك جنبشي نموده و اندك حسي پيدا كرده برعهدة عالمين مملكت است كه آنها را علاوه بر رشتة پلتيك و سياست اندكي هم به علوم و صنايع آشنا نمايند ]...[ و البته همه ميدانند كه همين علم و ثروت است كه اسباب مزيت و برتري تمام ممالك متمدنة عالم شده» (ص 3، س2)؛ در روز 21 رجب 1325، ميرزا علي اصغرخان اتابك، رئيس الوزراء محمدعليشاه با گلوله عباس آقا (از جوانان آذربايجاني) از پا در ميآيد، و شيخ احمد در شماره 9 روحالقدس روز دوشنبه 28 شعبان مينويسد: « همين تير شش لول عباس آقا از تمام كارهاي ملت، بدون استثناء بهتر است ]...چون[ با آن جواني و تَموُّل جان خود را فداي امت پيغمبر كرد و راحتي ملت را بر راحتي خود اختيار نمود ]...[ حقوق اين شيرمرد از خاطرهها محو نخواهد شد....». درشمارة 10 (دوشنبه 6 رمضان 1325)، با انتخاب صدرالممالك به عنوان توليَّت آستانة مبارك حضرت ثامنالائمه، كه ظاهراً فردي موجه بوده ضمن تبريك به وي نوشته است:
... از شخص محترم ايشان استدعا داريم و تمنا مينماييم كه بعد از تشرف به آن آستان قدس نشان، اهتمام تام در امر موقوفات – خصوصاً در امورات دارالشفاء و مكتبخانة حضرتي كه جز اسمي از آن باقي نيست – بفرمايند. و از آن گردن كلفتهاي بيعار – كه منافع اين موقوفات را صرف بادة گلگون و نكالي ]رسواييها[ و افيون مينمايند و اسم خود را امناي آستانه نهاده، هر يك سالي دههزار تومان و بيست هزار تومان ]به ارزش تقريبي 180 و 360 كيلوگرم زعفران، نك، ابريشمي، زعفران ازديرباز تا امروز، ص 662[ به وسائلي برده، و املاك موقوفه را قبالة عيالات ]جمع عيال[ و تيول مختص خود قرار دادهاند – جلوگيري فرمايند و دست آنها را از ناحية مقدسه قطع نمايند و قانوني بگذارند كه موقوفات در محل خود صرف ]شود[ و ديگر دستخوش اين اشرار الناس، يعني اولياي آستانة مقدسه ]...و[ بيش از اين صرف قمار و شراب نشود....
شيخ احمد تربتي، با همان شجاعت ذاتي و نيش قلم، تند و تيزتر از سر نيزة محمدعلي شاه، خطاب به سلطان مستبد در شماره 13 روزنامة روحالقدس (پنجشنبه 29 رمضان 1325) نوشته است:
... خوب است قدري از مستي سلطنت به هوش آمده چشم باز كرده نظري به دولت ]خود[ و باقي دولتها بنمايي؛ آيا تمام سلاطين عالم از وظيفه و شغل خود خارج شده مشغول قصابي گشتهاند ]؟[، يا تمام عالم، مثل ملت بخت برگشتة ايران، اسير ظلم و شهوات نفساني پادشاه خود هستند ]؟[، ندانم چه باعث شد كه تمام ممالك رو به آبادي و وسعت خاك و ازدياد نفوساند جز ايران كه هر سال و ماه قطعهاي از خاكش قسمت ديگران، و نفوسش طعمة گرگان، و آباديش مبدل به ويراني ميشود ]؟[، كدام پادشاه مستبد، جهت استبداد و خودسري، سر و تاج روي استبداد خود نگذاشت ]؟[...
به دستور محمدعليشاه روزنامة روحالقدس توقيف و شيخ احمد (سلطان العلماء) به دادگاه احضار گرديد، و او در عدليه حاضر شد. شيخ احمد شرح محاكمه به رياست صدقالملك نمايندة وزير علوم را، در شماره 14 روحالقدس، پنجشنبه 27 ذيقعدة 1325، به تفصيل نوشته است. وي با جسارت و شهامت تمام دادگاه را به رسميت نشناخته و از وزير علوم ميخواهد كه من دربارة هركسي مطالبي نوشتهام او بايد در مقابل من از خود دفاع كند: «جناب وزير علوم طرف من نيست، چرا كه من جهت ايشان چيزي ننوشتهام و مطالب هم راجع به ايشان نيست، پس مطالب به هركس راجع است او طرف است...»، وزير علوم دادگاه را تعطيل اعلام ميكند. شادروان علياكبر خان دهخدا كه در روزنامههاي روحالقدس و صوراسرافيل مطلب مينوشت، براي آزادي شيخ احمد روحالقدس تلاش ميكرده، و از جمله در شماره 97 صوراسرافيل (پنجشنبه 14 شوال 1325) با صراحت تمام در دفاع از روحالقدس خطاب به وزيرعلوم وقت (مخبرالسلطنه)نوشته است (محمدگلبن، ص 7):
اما ميخواهم بيرو دروايسي، و مرد و مردانه، دو كلمه با جناب وزيرعلوم، و جناب وزيرعدليه، صاف و پوستكنده حرف بزنم. يعني مثلاً بگويم: آي شما كه امروز يك طلبة بدبخت نانِ دوغ خور، يعني نويسندة روحالقدس، را زير محاكمه كشيدهايد!! آي شما كه ميخواهيد قوَّت قانون ننوشته را به يك بيچارة از همه جا آواره نشان بدهيد!! شما كه ميخواهيد تجارب جراحي خودتان را در سر كچل ما روزنامهنويسها حاصل كنيد، قانون مطبوعات كه هنوز از مجلس نگذشته و در حكم قانونيت داخل نشده، و در قوانين شرعي ما هم كه سابقاً قانون مفصلي براي مطبوعات ننوشتهاند كه ما محكوم به آن باشيم، و مجازات بيقانون هم كه گويا در هيچ كوره ده مملكت مشروطه صحيح نباشد؟
شيخ احمد (سلطانالعلماء خراساني)، در پي آزادشدن، در شماره 14 روحالقدس (پنجشنبه 27 ذيقعده 1325)، با اشاره به نوشتة بسيار تندش عليه محمدعليشاه، مندرج در شماره 13 روحالقدس، كه مطالب آن «.... يا از بابت نحوست شمارة سيزده، يا از جهت تلخي حرف حق (الحق مُرّ)؛ چون برق جهنده باعث بيداري ملت حق شناس شده و موجب تزلزل درباريان حق ناشناس گرديده ]...[ براي خوش آمدي ذات ملوكانه و ترويج استبداد روزنامة روحالقدس را، بيثبوت تقصير، توقيف كرده، دام خيانت گسترده جهت خدمت به دولت مدير روحالقدس را براي محاكمه احضار كردند، شايد به شلتاق ]همهمه و غوغا[ مدير را مقصر نمايند و به اين وسيله به منصب ابدي نائل شوند». شيخ احمد در مقدمه چگونگي محاكمهاش (همانجا، شماره 14، ص 1، 2) از جمله نوشته است:
... تغيير احكام الله ناشي نميشود مگراز استبداد كه عبارت ازشهوتراني نفساني و تضييع هم نوع خود است. پس استبداد است كه مسلمان را در زمرة خوارج داخل ميكند – به واسطة استبداد است كه مقاتله با مستبدين واجب ميشود – مسلم مستبد را نميتوان مسلمان ناميد، جهت آنكه مستبد تضيع مسلمين را مينمايد، دفع مُضَيِّع ]ضايعكننده[ حقوق مسلمين بر هر مُسلم واجب است ]...[ ما ميگوييم خلق ايران غرق در يك درياي مذلت هستند و راه استخلاص منحصر به اين تدبير است – كه علماي اُمَّت و وكلاي ملت در مجلس شوراي ملي جمع شوند و امور ملت را موافق اصول شريعت اسلام نظم بدهند – نه آنكه چهار نفر جاهل بيفهم در دربار نشسته به اغراض شخصي و منافع خود، مثل سابق، امور يك ملت را خراب نمايند. مقدس تر و واجبتر از اين مقصود چه آرزوئي خواهد بود] ؟[. ميگوييم چنان مقصود مبارك به عمل نخواهد آمد مگر به اتفاق مردمان معقول – و از براي اتفاق مردمان معقول بايد دايرة اتفاق طوري محدود باشد كه اشخاص نالايق نتوانند داخل چنان اتفاق بشوند.
شيخ احمد در ادامه ميگويد: «هركس بخواهد داخل اتفاق آدميت بشود بايد اول خودش شخصاً آدم باشد، و در عالم اتفاق، اثبات آدميت، مبني بر قبول و اجراي اين هفت فريضه است: اولاً آدم بايد ازهر قسم بدي اجتناب كند ]...[؛ ثانياً آدم بايد نيك نفس و خيرانديش باشد ]...[؛ ثالثاً آدم بايد منكر ظلم باشد چرا كه ظلم مخرب دنياست ]...[؛ رابعاً آدم بايد طالب قانون باشد ]...[؛ خامساً آدم به حكم عقل و طبيعت بايد با آدميان متفق باشد ]...[؛ سادساً آدم بايد طالب علم باشد ]...[؛ سابعاً آدم بايد سعي نمايد كه ديگران را هم به شرافت آدميت برساند»، و در پي آن نوشته است:
ما به اقتضاي اين اصول شريك هر مظلوم حامي هر حق، و دشمن هر باطل هستيم، و در هر موقع به هزار شوق و منت به قدري كه بتوانيم در اعانت اخوان آدميت بذل جان و مال مينماييم – ما به حكم عقل، و به تعليم عامة مرشدين دنيا، احياي ملت و خير دنيا و آخرت را در ترويج آدميت ميدانيم و در اين مجاهدت مقدس هيچ اسلحه نميشناسيم مگر كلام حق، از قديم زمان، عمده جهت خرابي ممالك قديمه، خصوصاً دولت ايران، اضحملال حقگويان و پرورانيدن حقپوشان بوده است – هميشه شخص سلطان، مالالمصالحه ميل نفساني و شهوتراني خائنان دولت شده است – اشخاصي كه پادشاه را آلت جلب منافع شخصي خود قرار دادهاند نتوان دوست دولت ناميد – و كساني را كه در راه حفظ وطن و خيرخواهي پادشاه دست از جان عزيز خود شسته خائن را از امين و راه را از چاه نشان ميدهند نميتوان دشمن شاه خواند....
شيخ احمد، در روحالقدس شمارة 16، پنجشنبه 25 ذيحجة 1325 (يكصد و پنج سال پيش از اين 25 شوال 1430) سرمقالهاي با عنوان «خطاب به انجمنان يا جماعات خفتگان» دارد كه پارهاي از مباحث و پيشنهادهاي وي در سطح ملي قابل توجه – و از جمله براي انجمن يا جامعة تربتيهاي مقيم مشهد و تهران، و نيز انجمنهاي ديني، ادبي، فرهنگيان، دانشگاهيان، اصناف، شوراي شهر و غير آن – آموزنده، و بسيار مفيد است:
صفحة ترقي و تنزل ملل عالم به ما نشان ميدهد كه حقيقت الحقايق، مادة المواد، اس و اساس كل ترقيات هر ملت و هر مملكت اجتماع و اتحاد است. هيچ قومي از حضيض ذلت به اوج شرف و عزت نائل نشد مگر از بركت اتحاد و اجتماع. فصل متمايز انسان و حيوان همان حيات اجتماعية اشتراكيه است. در ميان هر قوم كه اجتماعات بيشتر، حس بشريت و دَراّكه ] درك و بينش[ بيشتر. هيولاي ] ماده و اصل[ اجتماعيه، روح تمدن، حقيقت اتحاد اگرچه در مشرق به بركت اسلام – قبل از آنكه جمال مبارك خود را به اهالي مغرب جلوهگر كند – ساطع و لامع شد ولي به علت آن هواهاي استبداد شاه پرستي دوران جاهليت كه در اين خاك تمُّوج داشت و در كالبد ايرانيان عَجين شده بود – به هيچش نگرفتند، روي تافت و بر مغربيان سايه انداخت: «شب پره گر وصل آفتاب نخواهد £ رونق بازار آفتاب نكاهد»؛ مغربيان مقدم اين گرامي مهمان عزيزرا غنيمت شمردند، اتحاد نمودند، انجمن كردند در امور سياسية خود، از يكديگر معاونت جستند، اجتماع و اتحاد را باعث ارتقاء به مدارج كمالية بشريه و منتج ترقيات انسانيت دانستند؛ به همين اجتماعات اخلاق خود را تصحيح نمودند توسعه دادند، معارف خود را به همين اجتماعات ] بالا بردند[، شراكتهاي ملي تشكيل دادند – بانكها تأسيس نمودند، كارخانهجات داير كردند، راههاي آهن به تمام نقاط كشيدند، كشتيهاي بخاري به حركت درآوردند، تجارت خود را نفوذ دادند. از نتايج همين اجتماعات و انجمنها بود كه صنايعي اختراع كردند كه اهل عالم را به حيرت درآوردند. از نتايج همين اجتماعات و انجمنها بود كه چشمههاي ثروت در ميان آنها جوشش كرد، از نتايج همين اجتماعات و انجمن بود كه برتري جستند به مشرقيان، و عظمت و كفايت خود را به اهل عالم اعلان كردند ]...[ ولي بدبختانه نتايج انجمنهايي ]كه[ درين مرز و بوم تشكيل شده است يا اختراع دستگاه، عجيبالاختراع، مذاهب باطله و جنگ هفتادو دو ملت بوده است، يا تقويت رسوم وحشيَّت و توليد اخلاط ملوكالطايفهگي شده است. چنانچه امروز معاينه ]به عيان[ ميبينيم و به چشم مينگريم ]كه[ زياده از صد انجمن علني در طهران منعقد است ولي به قدر ذرهاي نتيجة انجمني گرفته نشده است بلكه هنوز معني حيات اشتراكي اجتماعي مجهول است فقط حاصل اين همه انجمنهاي نشستن، و قليان و سيگار كشيدن، و چاي خوردن و يك پاره كلمات گفتن، و به كارهايي كه خارج از وظيفة انجمن است اقدام نمودن، و در هر محله، و در هر كوچه، در هر گذر، در هر مسجد، به عنوان انجمن يك ادارة عدليه و يك محكمه – به ترتيب عدليه و محكمههاي چند سال قبل – تشكيل دادن، در كدام يك از ممالك متمدنة عالم شنيده شده است كه نتيجه مذاكرات انجمن ملي تكفير كردن واعظ ملت يا ترتيب پول گرفتن از فلان و بهمان باشد ]...[ انجمن بايد روزنامهجات آزاد ملي طبع و نشر دهد، انجمن بايد ماشين آدمسازي يعني مدرسه تأسيس نمايد، انجمن بايد ادارات معارف را معاونت كند، انجمن بايد صنايع اختراع نمايد، انجمن بايد مريضخانه تشكيل دهد، انجمن بايد اطفال صغار و ايتام را از ميان كوچه و بازار جمعآوري نمايد، انجمن بايد فلاحت مملكت را ترويج و صنايع داخله را تكميل كند. انجمن بايد ... انجمن بايد.... انجمن بايد ]...[ حيف صد حيف كه قلم ما بسته و زبان ما خسته، ملت در خواب، دزدها بيدار، شريكهاي دزد و رفيق قافله هم مشغول كار: «بسكه گفتم زبان من فرسود £چه كنم پند من ندارد سود»، هان اي برادران و اي هموطنان واي اعضاي انجمنان وقت گرانمايه را به غفلت نگذرانيد...
حاج شيخ محمدحسين پدر شيخ احمدتربتي، و خانوادة بزرگ تربتي، به شدت نگران حال روحالقدس بودند. شيخ عبدالجواد، عمومي كوچك شيخ احمد، كه از نظر سن چهار پنج سال از وي بزرگتر، و خيلي با او صميمي بود، ماموريت پيدا كرد كه به تهران آمده و شيخ احمد را ترغيب به بازگشت كند. شيخ عبدالجواد به دفتر روزنامة روحالقدس (واقع در خيابان چراغ برق جنب قهوهخانه عرش) رفته و وضعيت خانواده و پدرش را تشريح و مخاطرات نگارشهاي بسيار تند وي را گوشزد ميكند، كه نتيجه نميگيرد. شيخ احمد شماره 28 روحالقدس را در روز چهارشنبه 17 جماديالاول 1326 (برابر 26 خرداد 1287 شمسي در تقويم كنوني ايران) منتشر كرده كه آخرين تراوشات قلم اوست. چون هفته بعد (روز سهشنبه 23 جماديالاول 1326) به دستور محمدعليشاه، مجلس شوراي ملي، توسط لياخوف روس، فرماندة قزاقخانه، به توپ بسته شد، و مقارن با آن گروهي از قزاقان به دفتر روزنامه روحالقدس حمله ميكنند. شيخ احمد با تفنگ مكنز، وشيخ عبدالجواد با تفنگ ورندل ساعتي به مقابله پرداختند؛ برابر نقل شيخ عبدالجواد: آخر الامر شيخ احمد نارنجكي به جانب آنان پرتاب كرد، و خطاب به من گفت عمو، تو هيچ تيراندازي نكردهاي، و من به تنهايي با آنان مقابله كردهام، مرا در آغوش گرفت و تسليم شد. جوانمردي، شجاعت و عواطف وي مرا منقلب كرد. قزاقان هر دوي ما را زير لت و كوب گرفتند و به باغ شاه بردند و با جمعي 22 نفرة ديگر غل و زنجير بگردنمان انداختند (بنگريد به تصوير ذيل عنون روزنامة فوايد عامه) و سپس جدا جدا در انبارها ما را زنداني كردند. مرا شلاق ميزدند و ميگفتند چون پسر برادرت، چندي قبل به جانب كالسكة محمدعلي شاه نارنجك پرتاب كرده است بايد همدستان وي را معرفي، و به تيراندازي به قزاقها اقراركني، و من بياطلاعي از پرتاب نارنجك و عدم تيراندازي را تكرار ميكردم. روحالقدس (شيخ احمد) نيز هر شب تحت شديدترين شكنجهها قرار داشت و تيراندازي به جانب قزاقان را به تنهايي گردن گرفته بود. به وي آب و غذا نميدادند. شيخ عبدالجواد چگونگي رهايي خود را شرح داده كه پس از چهار روز آزاد شده است؛ مطابق نوشتة وي: روزي يكي از مستخدمين دربار مرا از زندان بيرون آورد و به خانهاي در محلة امامزاده يحيي برد و گفت من از دوستان پدر شما (حاج شيخ يوسفعلي) هستم، و از بدو گرفتاري شما و روحالقدس تلاشهايي كردهام. اما نجات شما شبيه معجزه است، چون محمدعليشاه گرفتار قولنج شديد شد و مادرش نذر كرد كه چند زنداني كم تقصير را آزادسازد «من به زحمت و با مبلغي توانستم نام شما را در آن صورت بگنجانيم. بايستي همين امشب با اسبي كه تهيه شده به خراسان حركت نماييد. جواب دادم: من بدون روحالقدس روي رفتن به ولايت را ندارم». اشك آن مرد با فتوت صميمي بر عارضش نشست و گفت: «كار روحالقدس گذشت و او را با نهايت شقاوت در يكي از چاههاي انبار زجركش كردند ]...[ شبانه با اسب و پولي كه اين دوست نادر الوجود در اختيارم گذاشت حركت كردم. خلاصه پدر روحالقدس پس از استحضار از مرگ جان گداز جوان 34 ساله و يگانه فرزند ذكور خود نتوانست اين مصيبت و غم بزرگ را تحمل نمايد و در عقبة بيماري مختصر بدرود زندگاني گفت. اين كه در برخي از تواريخ مرحوم روحالقدس را شيخ علي و عمويش را شيخ ابراهيم خواندهاند صحيح نيست» (به نقل از نوشتة مرحوم فياض تربتي پسرعموي روحالقدس).
از گزارش شيخ عبدالجواد ميتوان استنباط كرد كه شيخ احمد حدود يك هفته تحت شكنجههاي شديد و گرسنگي بوده، و به نوشتة مرحوم احمد پژوه (مترجم كتاب انقلاب ايران، تاليف ادوار براون، ص 160) دربارة روحالقدس: «همه شب او را شكنجه ميكردند و سپس به انبارش بردند و در آنجا به چاهش افكندند و با سختي بدرود زندگي گفت. يكي از دوستان نگارنده ميگويد كه او را روي تاوة گداخته نشانده بودند». با توجه به بنية قوي شيخ احمد روح القدس، اگر وي درون چاه نيز يك يا دو روز نفسي داشته، تاريخ شهادتش روز پنجشنبه دوم جمادي الاخر 1326 (برابر 10 تير ماه 1287 در تقويم كنوني) بوده است.
شادروان علامه علياكبر خان دهخدا (متولد 1297 قمري / 1259 شمسي)، از دوستان و مدافعان روحالقدس، و پنج سال كوچكتر از وي؛ بوده است، كه به ياد و نام مرحوم شيخ احمد تربتي (سلطان العلماء خراساني) روزنامهاي با همان عنوان روحالقدس در سويس، با تاريخ سهشنبه 24 صفر 1327 منتشر كرده است، روان هر دوي آنان، و همة نيكمرداني كه با مستبدين مبارزه كردهاند، شاد باد. همان سان كه اشاره شد، شادروان شيخ احمد روحالقدس ملقب به سلطان العلماء جواني متدين، دانشمند، آگاه به مسائل روز ايران و جهان، با قلمي تند و تاثيرگذار بوده كه شهادت وي در سن 34 سالگي، مايه اندوه آزاديخواهان، و ماتم جانگداز پدرش كه همين يك پسر را داشته، و خانوادة بزرگ شادروان حاج شيخ يوسفعلي تربتي (پدربزرگ روحالقدس)[2]، شده است. جا دارد كه نمايندة محترم ديار ما در مجلس شوراي اسلامي، به شهردار محترم تهران، پيشنهاد نامگذاري، ميدان يا خياباني به نام روح القدس (شيخ احمد تربتي) اين رادمرد شهيد راه آزادي و دين و دانش را مطرح نمايند، و شهردار و شوراي محترم شهر تربت حيدريه نيز اين پيشنهاد را عملي نمايند.
[1] . شادروان حاجيه بانو زبيدة تربتي (متولد 1266 متوفي 14 تير 1366 فرزند مرحوم حاج شيخ يوسفعلي تربتي، همسر مرحوم حاج محمد اسماعيل ابريشمي) عمة شادروان شيخ احمد تربتي، بانويي بسيار متدين، با سواد علوم قديمه، اهل مطالعه و مصاحبتش دلپذير بود. از محارم سببي صاحب اين قلم (مادر حاجيه بانو جميله ابريشمي، همسر شادروان حاج مرتضي ابريشمي، مادر همسر مخلص حاجيه بانو پروين ابريشمي) كه در سفرهاي به تربت، ضمن تجديد ديدار ايشان، و گاه تقديم كتابي تــاريــخي، ســاعــتــهــا
گفتگو ميكرديم و از معلومات و اطلاعات ايشان، به ويژه دربارة شادروان شيخ احمد تربتي (برادزاهشان)، و نيز گذشتة ولايتمان، بهرهها گرفتهام. دريغم ميآيد كه در اينجا به نكتة ديگري اشاره نكنم؛ صاحب اين قلم، طي سفرهاي تربت، از مصاحبت مرحوم حاج محمد امين راشد اطلاعات زيادي دربارة پدر، براد و پدر همسر ايشان (شادروانان حاج آخوند ملاعباس، حاج شيخ حسينعلي راشد و حاج محمد اسماعيل ابريشمي) كسب نموده، و همچنين نوار صوتي دو ساعته از گفتارهاي ايشان در اين باب و نيز گذشتة ولايتمان ضبط كردهام، كه بخشهايي از اين اطلاعات در مجموعة حاضر (تحت عنان «آشنايي با مفاخر، دانشمند بزرگ و معلم اخلاق مرحوم حسينعلي راشد») چاپ شده است.
[2] . شادروان حاج شيخ يوسفعلي از علماي بزرگ تربت، باني مدرسة علمية ديني در تربت كه بسياري از علما و دانشمندان بزرگ همديار، در اين مدرسه تلمذ كردهاند، و همچنين مسجد و حمام حاج شيخ يوسفعلي در كوچه شيرچارسو شهرت داشت. وي هشت فرزند، پنج پسر و سه دختر داشت كه همگي عالم دين و صاحب دانشهاي روز بودند، شادروانان: حاج شيخ محمدحسين (تنها پسرش شيخ احمد روحالقدس)، حاج شيخ مهدي (پدر مرحوم محمد باقر فياض تربتي)، حاج شيخ هادي (پــدر شــادروانـان: حاج شيخ عباسعلي، حاج ميرزا علياكبر و حاج ميرزا علي اصغر تربتي)، حاج شيخ محمد (پدر شادروانان: ابوالقاسم، جواد، مصطفي و آقاي رضا روحاني)، حاج شيخ عبدالجواد (پسر نداشته)، حاجيه بيبي حليمه (همسر مرحوم حاج سيد محمد باقر موسوي معروف به آقا سيد محمد باقر بزرگ)، حاجيه بيبيزبيده (همسر مرحوم حاج محمد اسماعيل ابريشمي، مادر شادروانان: حاج محمود و حاج حسين و آقاي دكتر عليابريشمي)، حاجيه بيبي مرضيه (همسر مرحوم حاج شيخ مرتضي انصاري، مادرشادروان احمد انصاري)؛ اين نكته قابل يادآوري است كه در بين بستگان نَسَبي روحالقدس، تا جايي كه صاحب اين قلم اطلاع دارد، اهل مطالعه و كتاب، علاوه بر حاجيه بانو زبيدة تربتي و همسر و فرزندان ايشان، شادروانان محمدباقر فياض تربتي و مصطفي روحاني (پسرعموهاي روحالقدس) عاشق كتاب و مطالعه، و صاحب قلمي شيوا بودند. مرحوم فياض كتابخانة بزرگي داشت كه زميني در خيابان باغ ملي و كتابهايش براي تامين كتابخانه اختصاص داده و وصيت كرده بود، كه ساخته شد و موجود است. شادروان مصطفي روحاني، از دوستان و خويشان دوران كودكي مخلص و برادرم (مرحوم محمد علي ابريشمي) بود. طي سالها مراودة تلفني و ديداري با وي، در تاريخ 5 / 9 /1383 به همراه دوست عزيزم دكتر جعفر ابريشمي به ديدنش رفتم، نهار مرا نگهداشت، شش ساعتي گفتگو و تجديدخاطره كرديم. آقا مصطفي مايههاي علمي و ادبي فراوان و ، بيان و قلم شيوا داشت، وي در روز جــمـعـه 25 / 10 / 1383 به رحت ايزدي پيوست، روانش شاد باد. به گمان مخلص، شادروانان مصطفي روحاني و هاشم قهرمان (كه هر دو اديب، صاحب قلم و نيز ورزشكار، و از دوستانه ديرينه مخلص بودند) اگر در تربت بود و باش نداشتند، به احتمال زياد نه تنها شوربختي به سراغشان نميآمد بلكه با كسب دانش و فضيلتها از مفاخر ولايت ما به حساب ميآمدند. چه كسي مسئول است؟ اوضاع و احوال اجتماعي ديار ما سبب آن ميتواند باشد. با توجه به آنكه «تجارب گذشته چراغ راه آينده است»، اكنون ملتمسانه از زعماي محترم ديارمان – مديران و مسئولان، شهردار و شوراي اسلامي شهر و نمايندة با كفايت شهرستان تفاضا دارم - با معاضدت اهالي، به ويژه نخبگان و فرهنگيان، و نيز همدياران مقيم مشهد و تهران – نسبت به تغيير و تحول در اوضاع اجتماعي و عمراني و ارتقاي دانش و بينش عمومي قدمهاي كارساز و استواري بردارند، و فضاي ديارمان را از لوث همة پليديها، به خصوص اعتياد، پاك كنند و انشاءالله تلاشي در خور انجام خواهند داد. اين نكته را نيز يادآور شوم كه شادروان مصطفي روحاني مايملك زيادي داشته و همواره علاقمند به تحولات فرهنگي و اجتماعي ديارمان بود، و اهداي منزل مسكونيش براي ايجاد مدرسه يا مؤسسه فرهنگي و كتابخانه قطعاً از آرمانهاي وي به شمار ميرفت. آن طور كه شنيدهام همة ورثه (از جمله خواهران و برادر ايشان آقاي رضا روحاني مقيم امريكا) به اين كار رضايت دارند، اما گفته ميشود كه حاجيه بانو ثريا روحاني، از خواهران، به اين اقدام خيرخواهانه تمايلي ندارند، كه باور نكردهام؛ اگر چنين باشد از ايشان تقاضا ميكنم كه به حرمت روح پدر و برادران و اجداد نيكوكارشان به اين امر رضايت دهند و نام و ياد شادروان مصطفي روحاني و خانوادة خود را در جريدة روزگار و صفحه با قيات و صالحات ماندگار كنند كه زخارف دنيوي و فاو بقايي ندارد.